خرید بک لینک
کلا این روزها من بدجنسیم گل کرده. البته واقعا عمدی در کار نیست، همینجوری پیش می آید و نمی دانم چرا هی پشت سرهم پیش می آید!روز تعطیلی با هم رفتیم بیرون که بعد از بردن بچه ها به مدرسه یکشنبه مسجد، برویم برای خریدن بعضی مایحتاج آشپزخانه. مطمئن اینجور خریدها را دوست دارد. اما باز هم مقداری خسیس بازی در می آورد که به نظرم اصلا جاش نیست وقتی که توقع خوردن غذاهای خوشمزه و وقتگیر را پنهانی دارد. پنهانی چون هیچ وقت این توقع داشتنش را علنی نگفته. بلکه من از عکس العملها می فهمم.رسیدیم به مسجد به جای اینکه از راهی برود که بچه ها را کنار پیاده رو پیاده کند، چون راه ماشین کنار پیاده رو نزدیک در را بسته بودند، همان وسط جاده از بچه ها می خواهد که پیاده شوند! خوب قبول نکرده و خواستم دور بزند و کنار پیاده رو کمی دورتر بایستد. او هم البته که به حرفم عمل نکرد. نمی شود که به حرفم مستقیما عمل کند! رفت کمی آنورتر که به راه بسته شده نزدیکترست، ایستاد. که اونجا برای پیاده شدن امن بود. بچه ها پیاده شدند و او نارحتیش را در مورد اینکه چرا من اعتراض کرده بودم و چه اشکالی داشت همانجا وسط راه بچه ها پیاده می شدند و دیگر بزرگ شده اند و ... نشان داد. _هر چی من تلاش می کنم کارهای درست رو به بچه ها یاد بدم و خودم هم احتیاط می کنم، تو خرابش می کنی! می گی بزرگ شدن و فکر می کنی اون وسط پیاده شدنشون بی اشکاله و بلدند چ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

امتحانات مهربون دیروز تمام شدند. از قبل اصرار داشت تا روز آخری مثل سالهای پیش بروم دنبالش و برش گردانم خانه. گفته بودم شاید... شاید بیایم اگر برنامه کاریم اون روز نباشد. اما حتی وقتی فهمیده بودم آن روز کار ندارم، نخواسته بودم که بروم دنبالش. نه حوصله رانندگی اون همه راه را دارم و نه حوصله سردرد بعدش و اینکه بیاید خانه چه کار کند وقتی همه ش تلفنش دستش است و من نگرانم کجاها می رود و چه می بینید. بماند مدرسه بهتر است حتی اگر از درس و کار خبری نباشد. اما دیروز صبح بعد از امتحانش تماس گرفت که با مادر یکی از هم مدرسه ایی هایش بر می گردد. خوشحال بود. و برگشت. همه فکرم شده نگرانی برای این پسر از دست این تلفن و اینترنت خانه. دیشب داشت با اکس باکسش بازی می کرد. صدایش کردم که کتاب بخواند. راحت گفت دوست ندارد. چرا پسرهای من کتاب دوست نیستند در حالی که از بچگی دور و برشان پر از کتاب بوده و من همیشه برایشان کتاب خوانده ام و با هم رفته ایم کتابخانه و هر روز برایشان وقت کتاب خواندن گذاشتم! چند سال پیش برایش جزو واجبات بود که هر روز کتاب بخواند اما حالا چند سال است که به زور و اصرار من کتاب می خواند. کلافه بودم و شروع کردم شکایت کردن: چرا پسرهای من اینطورن! چرا کتاب نمی خوانن! بعد بزرگ که شدید وقتی حوصله تان سر رفت و یا دنبال سرگرمی گشتید و یا ناراحتی داشتید می روید دنبال سیگار و قلیان کشیدن! (|تو

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

هوا خیلی سرده. باید می رفتم چند چیز برای آشپزخانه می خریدم. بعد از رساندن بچه ها مستقیما رفتم. هوا واقعا سرده. انگشتهام در داخل دستکش یخ زدند به زور کیسه نایلونها رو باز می کردم. الان آمدم خانه دیدم 28 درجه زیر صفرست. افتابی و خوشکل اما یخی. گرچه یک هفته پیش هوا سردتر از این هم شده بود اون هم برای چند هفته.دارم صدای ماشین زباله جمع کن را می شنوم که مستمر برای برداشتن زباله های هر خانه ترمز می گیرد. نمی دانم چطور می تواند در این هوا دوام بیاورد. فعالیت مستمر و تحرک باعث گرمتر شدن بدن می شود اما صورت واقعا یخ می زند. از ته دل برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم. امروز نوبت بردن زباله و بازیافت هست و وقتی از خرید برگشتم دیدم مثل چند هفته پیش سطلهای بازیافت خالی شده مان نزدیکتر به خانه هل داده شده! خیلی حس قشنگیست وقتی می بینی فقط سطل تو نزدیکتر گذاشته شده. سال نو میلادی برایشان کارت خرید قهوه به عنوان یک کادو ناقابل همراه با یک کارت تبریک که در آن تشکر کرده بودیم از زحماتشان، تقدیم کرده بودیم و از بعدش هر هفته اینگونه از این عمل ما تشکر می کنند. اگر در تواناییم بود بیشتر هم می دادم. خدا به همه مردم قدرت قدردانی و امتنان رو عطا کند و به من بیشتر!موبایلم کاملا از کار افتاده. به قول عربها نه حسی نه نفسی دارد. خیلی سعی کردم مشکلاتش را خودم حل کنم. برای مدت کوتاهی حل می شد اما دوباره با

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

متاسفانه اصلا نتوانستم نسبت به مطمئن همسر، افکار بدم را کنترل کنم. همیشه به گذشته و حتی الان شک دارم. نمی دانم چرا این مرض را گرفته ام و هر روز بیشتر می شود. مستقیما حمله ایی نمی کنم. اما موضوعات خاصی باعث پرتاب کردن حرفهای کنایه دار و تیز و برنده ام به او می شود و او خییییلی خوب هدف و مقصود این نوع حرف زدنم را می فهمد. من از نگاههای مقصر به دام افتاده اش می بینم که می فهمد. آخ آخ از همه آنچه که باعث و بانی اینگونه شدنم شده! درد دارم! دردی عمیییییق در وجودم! آنقدر عمیق است که واقعا فکر نمی کنم قابل درمان باشد و حتی کمی از عمقش کم شود! این همه نامیدی! این همه یقین برای درمان نشدن! دلم برای مطمئن می سوزد. این حس دلسوزی در روزهایی که می خواهم بروم سرکار و یا سرکارم باعث مشتاق شدنم به او می شود. اینکه او بدی عمیقی به من نکرده اما انچه که برای خودش حق دانسته و کرده و یا شاید می کند (چقدر من بی اعتمادم که اینگونه می توانم از او برداشت کنم!) مرا اذیت کرده. بد جور زخمی ام کرده. و اینهمه حس درد نمی تواند بی خود و بی جهت باشد! وقتی مشتاقش می شوم به نداشتنش فکر می کنم که چقدر سخت خواهد بود نبودنش در کنارمان! اما وقتی هست من لذت عمیقی در کنار او بودن حس نمی کنم بلکه عمق احساساتم درد است. کی می خواهم دست از این زجر کشیدن خلاص شوم! وقتی مشتاقش می شوم دوست دارم بروم سرم را روی پاهایش بگذارم. بعض

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی